قلم بشكسته و بشكسته دلها
بگل امروز نشسته اهل دلها
قلم راه خودش گم كرده است او
كه بنوشته ندارد عطر و هم بو
قلم تاريخ ها را زير و رو كرد..................بهر تاريخ خدمت بر عدو كرد
چنان قاصد بوده در طول تاريخ...............بچشم اهل علمش كوفته ميخ
قلم با آن قلمدانش شكسته...........................كه دست اهل علم خويش بسته
و مي خندد با اهل علم ودانا.......................از اين رو مردمي نبود توانا
بشاهان واميران كرده خدمت......................قلم را آفريدند بهر ذلت
يكي مظلوم گفت حقم كجا رفت.................قلم گفت كه دودش بر هوا رفت
يكي در بند ميگفت اين چه عدل است..............قلم گفت هر چي هست ز عقل است
يكي گفتا قلم يار كه هستي..............................جوابش داد يار آن كه مستي
ترا از بهر خدمت آفريدند.....................................بگفتا نه خيانت آفريدند
تو كوري و نبيني كار ما را...............................كجا خدمت نمودم من گدا را
من و از بهر شاهان آفريدند..................................اميران و رئيسان برگزيدند
بروي قلب هر يك شاه هستم.............................دل كور و گدا را من شكستم
بروي ميز هر يك باسوادم................................براي خنده هستم ني كه دادم
سر و سردفتران همراه من باد............................ز كار و خدمتم شاهان شوند شاد
مرا عهدي است با شاهان بعالم............................كه من خاموشگر هر قيل وقالم
بت عيار شنيدي من همانم..................................دورنگ هستم و با رنگ زمانم
ميان دست هر شاه جهانم......................................و من آشوب گردر هر زمانم
يك عهدي كرده ام با هر چه شاه است.................كه عمر مردم دنيا تباه است
خرابي هاي عالم جمله از من..............................خرابي ميكنم در كوي و برزن
جهان را من سراپا زنده كردم...........................اميران را همه شرمنده كردم
(حسن قاسمپور)

+ نوشته شده توسط مهدي و سجاد در جمعه بیست و ششم بهمن 1386 و ساعت
0:6 |