شبهای بی پایان نخفتم پیغام انسان را به انسان باز گفتم حرفم نسیمی از دیار آشتی بود در شوره زار دشمنیها شاید چون موجی گران بایست می بود تا برکند بنیان این اهریمنیها در راه باریکی که از آن می گذشتیم تاریکی وبی دانشی بیداد میکرد ایمان به انسان شب چراغ راه من بود شمشیر دست اهرمن بود تنها سلاح من در این میدان سخن بود